تمرکز

خرید بک لینک

وقتی که انسان مشغله هایش را کم کند، نفس قدرتمند می شود و انسان می تواند دست به کارهای محیرالعقول بزند.

چرا آدم در بیمارستان دردش بیشتر است تا وقتی که به منزل می آید؟ یعنی در بیمارستان مریض تر است، اما وقتی به منزل می آید، مریضی اش کمتر می شود. چرا آدم در بیمارستان احساس می کند ثانیه ها خیلی دیرتر می گذرد؛ ولی در منزل اصلاً متوجه گذشت زمان نمی شود؟ درد یک امر حقیقی است. درد که شوخی نیست؛ مثلا پادرد دارد؛ سردرد دارد؛ کمردرد دارد. وقتی کسی به بیمارستان می رود، درد او را از پا در می آورد؛ اما وقتی به خانه می آید، همان درد ها هست، یعنی درد تغییر نکرده، ولی آرامش بیشتری دارد. ساعتها هم خیلی زودتر برایش می گذرد و خیلی متوجه ی دردها نیست. چرا اینجوری می شود؟ علتش این است که نفس می خواهد بررسی از مرجع تمرکز طبق کپی رایت بگیرد روی درد و فقط درد زیادی را احساس می کند؛ چون تمام نفس، سهمش می آید بر روی آن قسمتی که درد دارد. اگر دقت کرده باشید، کسانی که نابینا هستند، می بینید که گوششان تیزتر از دیگران است. چون اینها سهم بخش نفس چشم را داده اند به شنوایی. یعنی بررسی از مرجع تمرکز طبق کپی رایت در گوش بالاتر می رود و ادراک قوی تر می شود. برای همین اگر کسی می خواهد برزخ را ببیند و خوابهای قشنگ ببیند یا یک سلسله مسائل مهمی را درک بکند، اول باید مشغله هایش را کم کند.

نفس خیلی قدرتمند است. نفس مثل خدا فعال مایشاء است. یعنی خدا آن را اینجوری آفریده که هر چه شما آن را بیشتر تقویت کنید، کم نمی آورد. هر چه تمرکز و تقویت بیشتری به آن بدهید، کم نمی آورد. برای همین است که شما خصوصیتهایی را در اولیای خدا می بینید که خیلی قوی اند، چون تمرکز آنها زیاد است. این یک قاعده ریاضی است. مگر آن مرتاض هندی چقدر قدرت دارد که یک قطار را با چشمش نگه می دارد؟ خوب نفس اینطور است. خیلی بالاتر از این هم داریم که انسان با چشم می تواند سیاره ها را تکان بدهد. پیامبر این کار را می کند و به خورشید می گوید برگردد تا علی علیه السلام نمازش قضا نشود؛ خورشید هم برمی گردد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله در بیش از ۱۴۰۰ سال قبل، شق القمر می کند و الان دانشمندان به تازگی در همین چندسال قبل گفتند در تحقیقات به جایی رسیده اند که دریافته اند که کره ماه یکبار نصف شده و بعد دوباره به هم چسبیده است.

پس تمرکز هر چه بیشتر باشد، ما کم نمی آوریم و می توانیم قدرتمند شویم. در بحث اسماءالله توضیح می دهیم چرا انسان این طور است. اما اگر الآن ضعیف هستیم، برای این است که تمرکزمان کم است. برای افزایش تمرکز، هر وقت می خواهیم ریاضی یا فیزیک یا کامپیوتر یا علوم حوزوی بخوانیم، اوّل باید مزاحم ها را کم کنیم؛ یعنی مشغله ها و عواملی که ما را مشغول می کنند را باید کم کنیم. آدم هایی که تمرکزشان کم است؛ این یعنی وِل کردن و پخش کردن خودشان در۱۰۰ جور گرفتاری. اینها تمرکزشان کم است؛ در دو رکعت نماز هم که می خواهند با خدا صحبت کنند، نمی توانند حواسشان را جمع کنند.

سر نماز هم ما مصیبت نبود تمرکز را داریم؛ می خواهیم با خدا صحبت کنیم، اما نمی توانیم حواسمان را جمع کنیم. الان همه شما که دارید به حرفهای من گوش می کنید، هزار تا مانع را کنار گذاشته اید و نشسته اید رو در روی من و با تمرکز دارید گوش می کنید تا چیزی گیرتان بیاید. این می شود تمرکز که گوشی شما کنارتان باشد و زنگ بخورد؛ یا فرض بفرمایید که شما را صدا کنند؛ یا .... خواهید گفت دیگر نشد و ما از درس چیزی نفهمیدیم.

در بیمارستان چرا درد بیشتر می شود و زمان دیرتر می گذرد؟ برای اینکه همه مشغله ها از بین رفته اند و شخص تمام قوایش تمرکز پیدا کرده روی موضوع تنهایی، گرفتاری و درد خودش. برای همین است که ساعت خیلی دیر می گذرد؛ ولی وقتی میاید بیرون از بیمارستان، ده تا مشغله و کار دارد. پس قوا تقسیم می شود و سهم کمش به درد می رسد. آدم های ضعیف با یک سرماخوردگی و سردرد می افتند. آدم هایی که تمرکز ندارند، روح بزرگی ندارند. روح هایشان قدرت تمرکز ندارد. یک سر درد، یا دل درد، یا پا درد، یا دندان درد بگیرند؛ از کار می افتد. می پرسی سر کار چرا نیامدی؟ می گوید مریض بودم. حتی خبر مریضی هم اینها را می کُشد. مثلا به او می گویند سرطان داری. قبل از اینکه سرطان او را بکشد، از بس ضعیف است، خودش از ترس به سوی مرگ می رود.

اما در جبهه آدم هایی را داشتیم که دست و پایشان قطع می شد و چشمها نابینا می شد، اما این مسایل آنان را از کار باز نمی داشت. یک فرمانده بود که صد جور کار از او برمی آمد، چون تمرکزش خیلی زیاد بود، قدرت داشت و به اندازه ده تا آدم سالم هم کار می کرد.

چون من کمرم آسیب دیده؛ پاهایم آسیب دیده؛ ستون فقراتم شکستگی دارد؛ گردنم گرفتاری دارد؛ کتف هایم هر دو گرفتاری دارد؛ گاهی نمازم را در پشت میز می خوانم. اما گاهی هم تمرین می کنم ببینم آیا می توانم بر این بیماری غلبه کنم و این بیماری را نبینم؟ یک موقع که درگیر بودم در این مسئله که آیا من می توانم ذره ذره این درد ها را حذف بکنم یا نه؟ صحنه ای دیدم که خیلی به من قدرت داد. الان کم کم شروع کردم بعضی وقتها می توانم حتّی بروم مسجد و نماز جماعت بخوانم مثل شما. این خیلی نعمت بزرگی است که افراد سالم نمی فهمند که آدم نتواند نماز جماعت بخواند، چقدر کشنده است؛ نتواند در جمع مومنین بنشیند و باید برود تنها در گوشه ای نماز فرادا بخواند، چقدر بد است. اصلا من گاهی دلم لک می زند برای رفتن به مسجد. این برای من، مثل رفتن به مکه و مدینه است. اینقدر دوست داشتنی و شیرین است. اما من محروم هستم؛ ولی شما الحمدالله می توانید بروید.

اما می دانید چه صحنه ای بود که یک دفعه به من قدرت داد؟ صحنه ای بود که دیدم امام خمینی ره با آن بیماری که داشت و دو سه تا سرُم هم به او آویزان بود، همه دیدیم در فیلم که ایشان نمازش را ایستاده می خواند؛ اما ما به کوچک ترین بهانه می رویم روی صندلی نماز می خوانیم. روح که ضعیف باشد، با کوچکترین بهانه ای از کارهای عبادی در میرود.

اینجوری که ما داریم کار می کنیم برای امام زمان، نشانه ی این است که انگیزه ای برای کارکردن برای حضرت نداریم. یعنی مرتب چرتکه می اندازیم و حساب کتاب و دوزار یک قِرِون می کنیم که آیا می صرفد که اینقدر برای حضرت کار کنیم یا نه؟ اما اگر کسی عاشق امام زمان باشد، اصلاً شب و روز و تعطیل و غیر تعطیل نمی شناسد و ساعت نمی گذارد؛ ما در وجود خودمان گرفتاریم که چرتکه می اندازیم که برای حضرت چقدر کار کنیم. حالا ما الان اینجا گرفتار حجابها هستیم؛ اما وقتی پرده ها و حجابها کنار برود، می بینی که در آنجا شما فقری دارید که از صد تا جهنم بیشتر آزارتان می دهد.

هیچ جهنمی بد تر از نبود عشق اهل بیت نیست

وقتی که امام زمان و حضرت زهرا رویشان را از ما برمی گردانند، حتی اگر در بهشت باشیم، برایمان جهنم است. ممکن است به ما برای بعضی کارهایمان ثواب بدهند و بگویند بهشت می خواهی؟ بیا این هم بهشتی که می خواستی. اما خیلی کشنده است که پرده کنار برود و ببینیم که «فقر محبتی» اعهل بیت چطور آدم را له می کند. هیچ فقری بدتر از فقر محبّتّی اهل بیت علیهمالسلام نیست؛ یعنی آدم بفهمد که بزرگان و اولیای الهی آدم را دوست ندارند. این از هر دردی بدتر است و از هر فقری بیشتر آدم را آزار میدهد.

هیچ چیز جز عشق، انسان را ارضاء نمی کند. همه انسانها عاشق عشقند و عاشق محبّتّ. در همه ی عالم، گنجی بالاتر از عشق وجود ندارد. عشق به تنهایی جلوی همه کمبودها ایستادگی می کند و تمام دردها را برطرف می کند؛ همه ضعفها را برطرف می کند. من به این دختر و پسرها سر کلاس ها می گویم شما وقتی عاشق هم می شوید، در زمستان سرد هم نمی فهمید که زمستان شده، می نشینید روی زمین یخ و اصلاً سردتان هم نمی شود. وقتی که با هم هستید، تمام نیازتان به جای گرم، برطرف می شود؛ نیازتان به غذا را هم حس نمی کنید. می بینید که 5 ساعت از ظهر گذشته، اما هنوز احساس گرسنگی نمی کنید. عشق به انسان شجاعت و قدرت می دهد. خانمی که اگر مثلاً به او می گفتی برو تا سر کوچه در شب، می ترسید. اما وقتی بچه اش مریض است، ساعت یک نصف شب بچه اش را بغل می کند و می رود وسط خیابان و می گوید وای بچّهّ ام! می رود به سراغ دکتر و دوا و بیمارستان. عشق این کار را می کند. زمینیش یا آسمانیش فرقی نمی کند. عشق اینجور است. ذاتش این است که قدرت میاورد؛ محبّتّ اینجوری است. خداوند تبارک و تعالی تجلیش در تمام عالم با عشق است. اصلاً «عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد». برای همین است که همه می دوند به دنبال عشق.

اما الان شما حواستان نیست و برایتان خیلی چیزها مهم نیست. مثلا فکر می کنید همین که نامزد یا همسرتان شما را دوست داشته باشد، کافیست؛ توی محله چهار نفر شما را دوست داشته باشند و به شما محبّت داشته باشند و مشهور شوید کافیست؛ مثلاً یک هنرمند مشهور بشوید و بروید تو تلویزیون و....فکر می کنید همین ها برای شما کافیست. در حالی که به خدا قسم وقتی پرده کنار برود، «فقر محبّتّی» در مورد این که ملائکه شما را دوست نداشته باشند؛ یا ائمه دوستتان نداشته باشند و یا ببینی که جایگاهی پیش خدا ندارید، از هزار تا جهنّمّ بیشتر شما را اذیّت می کند.

در صحنه ی قیامت انسان فقط به فکر یک چیز است و آن این است که بگوید: کسی هست در اینجا مرا دوست داشته باشد و به داد من برسد؟

یک موقع است که انسان دنبال کسی می گردد که به دادش برسد که به جهنم نرود. حتی با فحش و کتک و با مزمّتّ؛ مثلا بگویند ای فلان فلان شده! خاک بر سرت؛ تو چرا گناه کردی؟ اما حالا برای بعضی کارهای خوبت بیا برو توی بهشت. ولی این صحنه کجا و این که در آن صحنه ی پر از هول و سراسیمگی، آدم هزار تا لبخند ببیند و قاضی حاکم صدایش بکند و بگوید تو بیا این طرف. تو اصلاً چه کار داری با جمعیّت؟ تو که اصلاً نباید بروی آنجا. جایت آنجا نیست؛ پاشو بیا پیش خودم.

یک بنده خدایی می گفت: من مشکل سختی داشتم و باید پیش کسی می رفتم که خیلی تصمیم گیرنده مهمی بود، اما من او را نمی شناختم. دیدم که ۳ هزار نفر دیگر هم مثل من همان مشکل را داشتند. بعد آنجا مثلا از این ۳ هزار نفر، فقط به ۲۰ نفر قرار است که جواب بدهند؛ یعنی دو هزار و ۹۸۰ نفر بدون جواب برمی گردند. می گفت من آنقدر غصه داشتم که در میان این ۳ هزار نفر چه جوری خودم را به این آقا برسانم و حرفم را بزنم و مشکلم را حل کنم؟ بعد گفت وقتی که روز موعود رسید، یکدفعه ناامیدی و غصه برطرف شد. چون دیدم آن آقا در میان آن همه جمعیّت، من را صدا زد که بیا اینجا ببینم! تو فلانی هستی؟ چطوری خوبی؟ بغلم کرد و بوسید و گفت: شما هم برای این نیاز به اینجا آمده ای؟ گفتم بله. گفت: تو اصلاً بیا اینجا بایست پیش خودم! من می خواهم چند نفر را انتخاب کنم. به من گفت لیست را بردار و اسم کسانی را که من می خواهم انتخاب کنم، بنویس. یعنی خودت چیه؟ تمام شد. نه کنکوری، نه بالا و پایینی، نه امتیازی، نه رتبه ای؛ گفت تو بیا اینجا ۲۰ نفر را انتخاب کن. مثل این که خدا در روز قیامت به یک نفر بگوید که بیا در اینجا بایست و شفاعت کن. در آن وضعیت پر از هیاهوی زمین قیامت که یکپارچه آتش است و آدم غصه ی این را دارد که می خواهند با من چه کار کنند؟ یک باره به کسی بگویند بیا و تنها مشکلی نداری، بلکه می توانی شفاعت دیگران را هم بکنی.

کسی می گفت من خواب دیدم قیامت شده و یکی از این مقدّسین خیلی عجله داشت که زودتر برود به بهشت. او برای بهشت رفتن، سراز پا نمی شناخت و پا به پا می کرد و در آن صحنه قیامت، با تحقیر به دیگران نگاه می کرد که یعنی اینها به بهشت نمی روند. بعد گفت من که اصلاً حال و حوصله این آدم ها را ندارم. من که رفتم بهشت. با عجله راه افتاد که برود به بهشت. گفتم کجا می روی؟ گفت حوری ها منتظرند؛ اگر دیر بروم ناراحت می شوند. گفت یکدفعه یکی از این فرشته ها آمد یقه اش را گرفت و گفت کجا حاج آقا؟ شما جهنّمّ تشریف ببرید، نه بهشت.

یعنی در آنجا داری به بهشت فکر میکنی، بعد می بینی شما را می برند به جهنّمّ و می گویند: تو سالوس داشتی؛ ریاکار بودی، حقه کار بودی؛ نمازهایت همه خراب بوده، روزه هایت خراب بوده.

زبان و ادبیات خدارا باید بفهمیم؛ چون تا زبان خدا را نفهمیم، این روایت را نمی فهمیم که چرا وقتی که خدا با پیغمبر خلوت می کند، بعد از توکل و رضا اولین چیزی که مطرح می کند و بزرگترین نیاز یک آدم است، خدا بفرماید: «یا اَحمد! وَجبَتْ محبّتّی للمتحابین فیه و وَجبتْ محبّتّی للمتعاطفین فیه وَ وَجَبتْ محَبّتی للمتواسلین فیه= ای احمد! محبت من واجب شده برای کسانی که محبتشان برای خداست و برای کسانی است که عطوفتشان برای خداست و برای خدا با دیگران ارتباط برقرار می کنند».

می فرماید کسانی را دوست دارم که به خاطر من بهم مهرورزی می کنند. دوست داشتن یک نکته است و مهرورزی امر دیگری است؛ «متعاطفین» یعنی عاطفه ی خود را خرج هم می کنند و عاطفه می ریزند به پای همدیگر. با بوسیدن و بغل کردن و محبت و صفا کردن و کلمات قشنگ به کار بردن و تواضع داشتن و از هم دفاع کردن و یار وفار بودن برای همدیگر. اینها کجا و آن کجا که آدم بی عاطفه باشد و خشن و عرضه نداشته باشد مهرورزی کند.

شما در برخی خانواده ها نگاه کنید چقدر خشونت هست. در محیط های کاری نگاه کنید چقدر ما خشنیم؛ در اجتماع نگاه بکنید؛ در مغازه ها و فروشگاه ها و ادارات و در کارهای تجاری. درامور سیاسی که اصلا آنجا خونریزی هست. شما اگر نگاه بکنید حیوانهای وحشی مثل گرگها و شیرها؛ این ها هیچ وقت خودشان را نمی خورند؛ اما بقیه را می خورند. اما آدم ها خودشان خودشان را تکّه تکّه می کنند.

کشکول مدرسه...

ما را در سایت کشکول مدرسه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:47

صفحه بندی