گفت : خدا ... خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند، و فریاد زدند: آزادش کنید! خدا حرفش را زده!
و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به وکیل دادگستری رسید ،
از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟
گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم ولی درباره عدالت بیشتر میدانم؛
عدالت ... عدالت ...عدالت...
گیوتین پایین رفت، اما نزدیک گردنش ایستاد،
مردم متعجب، گفتند :آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده!
وکیل هم آزاد شد.
آخر کار نوبت به فیزیکدان رسید ،
سؤال شد ، آخرین حرفت را بزن ،
گفت : من نه روحانیم که خدا را بشناسم ؛ و نه وکیلم که عدالت را بدانم ،
اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ...
با نگاه به طناب دریافتند و گره را باز کردند،
تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمده و آنرا از تن جدا کرد.
▫️چه فرجام تلخی دارند آنان که واقعیت و حق را میگویند و به «گره ها» اشاره مى كنند
کشکول مدرسه...ما را در سایت کشکول مدرسه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25